![]() |
جمعه 19 آبان 1391 |
دوستش داری؟
زن جوان به نشانه تایید چشم بر هم گذاشت.
اشک روی گونه اش سر خورد و روی برگ یک از گلها افتاد.
دلیل تموم کم محلی هات ام اون بود؟ درسته.
مرد دو بار با دست روی زانو زد:آخه چرا اون؟!
زن رو گرداند.
با دیدن او لبخند زد:واسه این که... رو به مرد کرد:تا حالا بهم آزار نرسونده.دوستم داره.
مرد نیش خند زد:خودش بهت گفت؟
درسته که بی زبونه ولی نگاه نگرونش برام حرف می زنه.
مرد ایستاد.
با انگشت اشاره دو سه بار به گیج گاه زد:دیوونه شدی. و رفت.
چندمتر آن سو تر گوشه ایی مخفی شد.
ن دو را دید که روبروی هم نشسته اند.
زن سیبی جلوی او گرفت او به آرامی سیب را گرفت.
آن را بویید و دوباره به زن برگرداند.
و با اشاره ی دست از او خواست تا به سیب گاز بزند.
چند روز بعد زن در سانحه ی رانندگی به شدت مجروح شد و تا چند ماه قادر به انجام کار نبود.
روزی که به سر کار برگشت او را ندید.
نگران و مضطرب سراغ او را از همکارش گرفت.
مرد آه کشید:متاسفم.پیتر از غصه ی دوری شما مرد.
دو هفته لب به غذا نزد.
زن چند شاخه گل از باغچه چید.
به کنار باغچه ی او رفت.
دسته گل را جلوی در گذاشت.
دست به سینه ایستاد.
با صدای بغض آلود گفت:همیشه به یادتم پیتر.
شامپانزه ی مهربون.
نظرات شما عزیزان:
![]() نویسنده : گلپونه
![]() |